×

Please choose your language

لطفا زبان خود را مشخص کنید

×
We use cookies to ensure you get the best experience on our website. Ok, thanks Learn more

gegli

عاشقانه بخوان

× می نویسم،از روزهای بی توبودن می نویسم
×

آدرس وبلاگ من

dokhtare40gisebahar.gegli.com

آدرس صفحه گوهردشت من

gegli.com/lovesong1365

لیست دوستان

شازده كوچولو-6

روز پنجم باز هم سر قضیه ی گوسفند از یک راز دیگر زندگی شهریار کوچولو سر دراوردم.مثل چیزی که مدت ها تو دلش به اش فکر کرده باشد یکهو بی مقدمه از من پرسید:

-گوسفندی که بته ها را بخورد گل ها را هم می خورد؟

-گوسفند هرچی گیرش بیاید می خورد.

-حتی گلهایی را هم که خوار دارند؟

-آره،حتی گلهایی را هم که خوار دارند.

-پس خار ها فایده اشان چیست؟

من چه می دانستم؟یکی از آن:سخت گرفتار باز کردن یک مهره ی سفت موتور بودم.از اینکه یواش یواش بو می بردم خرابی کار به آن سادگی ها هم که فکر می کردم نیست برج زهر مار شده بودم و ذخیره آبم هم که داشت ته می کشید بیشتر به وحشتم می انداخت.

-پس خار ها فایده اشان چیست؟

شهریار کوچولو وقتی سئوالی را می کشید وسط دیگر به این ساده گی ها دست بر نمی داشت.مهره پاک کلافه ام کرده بود.همین جور سر سری پراندم که:

-خارها به درد هیچ کوفتی نمی خورند.آن ها فقط نشانه ی بد جنسی گل ها هستند.

پس از لحظه ای سکوت با یه جور کینه درآمد که:

-حرفت را باور نمی کنم!گل ها ضعیفند.بی شیله پیله اند:سعی می کنند یک جوری ته دل خودشان را قرص کنند.این است که خیال می کنند با آن خارها چیز ترسناک وحشت آوری می شوند...

لام تا کام به اش جواب ندادم.در آن لحظه داشتم تو دلم می گفتم:اگر این مهره لعنتی همین جوری بخواهد لج کند با یک ضربه چکش حسابش را می رسم.

شهریار کوچولو دوباره افکارم را به هم ریخت:

-تو فکر می کنی گلها...

من باز همین جور بی توجه گفتم:

-ای داد بی داد!ای داد بی داد!من به هیچ چی فکر نمی کنم!

آخر من گرفتار هزاران مسئله مهمتر از آنم!

هاج و واج نگاهم کرد و گفت:

-مسئله مهم!

مرا می دید که چکش به دست با دست و بال سیاه روی چیزی که به نظرش خیلی هم زشت می آمد خم شده ام.

-مثل آدم بزرگ ها حرف می زنی!

از شنیدن این حرف خجل شدم اما او همین جوری بی رحمانه می گفت:

-تو همه چی را به هم می ریزی... همه چی را قاطی می کنی!

حسابی از کوره در رفته بود.

موهای طلایی طلاییش تو باد می جنبید.

-اخترکی را سراغ دارم که یک آقا سرخ رویه توش زندگی می کند.او هیچ وقت یک گل را بو نکرده هیچ وقت کسی را دوست نداشته هیچ وقت جز جمع زدن عدد ها کاری نکرده.او هم مثل تو صبح تا شب کارش همین است که بگوید:من یک آدم مهمم! این را بگوید و از غرور به خودش باد کند.اما خیال کرده:او آدم نیست یک قارچ است!

-یک چی؟

-یک قارچ!

حالا دیگر رنگش از فرط خشم مثل گچ سفید شده بود:

-کرور ها سال است که گلها خار می سازند و با وجود این کرور ها سال است که برره ها گلها را می خورند.آنوقت هیچ مهم نیست آدم بداند پس چرا گلها واسه ساختن خارهایی که هیچ وقت به دردشان نمی خورند این وقت به خودشان زحمت می دهند؟جنگ میان بره ها و گل ها هیچ مهم نیست؟این موضوع از آن جمع زدن های آقای سرخ رویه شکم گنده مهمتر نیست؟اگر من گلی را بشناسم که تو همه ی دنیا تک است و جز تو اخترک هیچ جای دیگر پیدا نمی شه و ممکن است یک روز صبح یک بره کوچولو مفت و مسلم،بی اینکه بفهمد چیکار دارد می کند به یک ضربه پاک از میان ببردش چی؟

یعنی این هم هیچ اهمیتی ندارد؟

اگر کسی گلی را دوست داشته باشد که تو کرورها و کرورها ستاره فقط یک دانه ازش هست برای احساس خوشبختی همین قدر بس است که نگاهی به آن همه ستاره بیندازد و با خوئش بگوید:

 گل من یه جایی میان آن ستاره هاست*

اما اگر بره گل را بخورد برایش مثل این است که یکهو تمام آن ستاره ها پتی کنند و خاموش بشوند.یعنی این هم هیچ اهمیتی ندارد؟

دیگر نتوانست چیزی بگوید و ناگهان هق هق کنان زد زیر گریه.حالا دیگر شب شده بود.اسباب و ابزارم را کنار انداخته بودم.دیگر چکش و مهره حتی تشنگی و مرگ به نظرم مضحک می اومد.رو ستارهای،رو سیارهای،رو سیاره من،زمین،شهریار کوچولویی بود که احتیاج به دلداری نداشت!به آغوشش گرفتم مثل گهواره تابش دادم و به اش گفتم:گلی که تو دوست داری تو خطر نیست خودم واسه گوسفندت یک پوزه بند می کشم... خودم واسه گلت یک تجیر می کشم... خودم ... 

بیش از این نمی دانستم چه بگویم.خودم را سخت چلمن و بی دست و پا حس می کردم.نمی دانستم چطور باید خودم را به اش برسانم یا به اش بپیوندم...

چه دیار اسرارآمیزیست دیار اشک!

 

 

یکشنبه 29 خرداد 1390 - 11:00:16 AM

ورود مرا به خاطر بسپار
عضویت در گوهردشت
رمز عبورم را فراموش کردم

آخرین مطالب


آدرس جدید


باران بهانه ای بود


باز باران


اگر فردا براي شکار پلنگ به دريا رفتم،


یخورده دیر شد


خاطرات گم شده


مرا ببخش که جواب سلامت را نمی دهم


از تو گفتن هايم


انگار خواب هم که باشی


اتفاقش نیوفتاد


نمایش سایر مطالب قبلی

پیوند های وبلاگ

آمار وبلاگ

280115 بازدید

167 بازدید امروز

19 بازدید دیروز

767 بازدید یک هفته گذشته

Powered by Gegli Social Network (Gohardasht.com)

آخرين وبلاگهاي بروز شده

Rss Feed

Advertisements

Copyright ©2003-2020 Gegli Social Network (Gohardasht) - All Rights Reserved

Developed by Dr. Mohammad Hajarian

Powered by MainSystem