×

Please choose your language

لطفا زبان خود را مشخص کنید

×
We use cookies to ensure you get the best experience on our website. Ok, thanks Learn more

gegli

عاشقانه بخوان

× می نویسم،از روزهای بی توبودن می نویسم
×

آدرس وبلاگ من

dokhtare40gisebahar.gegli.com

آدرس صفحه گوهردشت من

gegli.com/lovesong1365

لیست دوستان

شازده كوچولو-8

گمان کنم شهریار کوچولو برای فرارش از مهاجرت پرنده ها استفاده کرد.صبح روز حرکت،اخترکش را آن جور که باید مرتب کرد،آتشفشان های فعالش را با دقت پاک ودوده کیری کرد:دو تا آتشفشان فعال داشت که برای گرم کردن ناشتایی خیلی خوب بود.یک آتشفشان خاموش هم داشت.منتها به قول خودش آدم کف دستش را بو نکرده؛ این بود که آتشفشان خاموش را هم پاک کرد.آتشفشان که پاک شد مرتب و یک هوا می سوزد و یکهو گر نمی زند.البته ما روی سیاره مان زمین کوچکتر از آنیم که آتشفشان هامان را پاک و دوده گیری کنیم و برای همین است که گاهی آنجور اسباب زحمتمان می شوند.

شهریار کوچولو با دل گرفته آخرین نهال هایش را هم ریشه کن کرد.فکر می کرد دیگر هیچ وقت بر نمی گردد.اما آن روز صبح گرچه از کارهای معمولی هر روزه کلی لذت برد موقعی که آخرین آب را پای گل داد و خواست بگذاردش زیر حباب چیزی نمانده بود که اشکش سرازیر شود.

به گل گفت:

-خدانگهدار!

اما او جوابی نداد.

دوباره گفت:

-خدانگهدار!

گل سرفه کرد،اما این سرفه اثر چاییدن نبود.بالاخره به زبان آمد و گفت:

-من سبک مغز بودم.ازت عذر می خواهم.سعی کن خوشبخت باشی.

 شهریار کوچولو از اینکه به سرکوفت و سرزنش های همیشگیش بر نخورد حیرت کرد و حباب به دست هاج و واج ماند.از این محبت آرام سردرنمی آورد.

گل به اش گفت:

-خب دیگر،دوستت دارم.این که تو روحت از این موضوع خبردار نشد تقصیر من است.باشد،زیاد مهم نیست.اما تو هم مثل من بی عقل بودی ... سعی کن خوشبخت بشوی... این حباب را هم بگذار کنار،دیگر به دردم نمی خورد.

-آخر باد ...

-آنقدرها هم سرمائو نیستم... هوای خنک شب برای سلامتی ام خوب است.خدانکرده گلم آخر.

-آخر حیوانات...

-اگر خواسته باشم با پروانه ها آسنا بشوم جز اینکه دو سه تا کرم حشره را تحمل کنم چاره ای ندارم.پروانه باید خیلی قشنگ باشد.جز آن کی به دیدنم می آید؟تو که می روی به آن دور دور ها.از بابت درنده ها هم هیچ ککم نمی گزد:من هم برای خودم چنگ و پنجه ای دارم.

و با سادگی تمام 4 تا خارش را نشان داد و گفت:

-دست دست نکن دیگر!این کارت خلق آدم را تنگ می کند.حالا که تصمیم گرفته ای بروی برو دیگر!

و این را گفت، چون که نمی خواست شهریار کوچولو گریه اش را ببیند.گلی بود تا این حد خود پسند...

یکشنبه 29 خرداد 1390 - 11:01:52 AM

ورود مرا به خاطر بسپار
عضویت در گوهردشت
رمز عبورم را فراموش کردم

آخرین مطالب


آدرس جدید


باران بهانه ای بود


باز باران


اگر فردا براي شکار پلنگ به دريا رفتم،


یخورده دیر شد


خاطرات گم شده


مرا ببخش که جواب سلامت را نمی دهم


از تو گفتن هايم


انگار خواب هم که باشی


اتفاقش نیوفتاد


نمایش سایر مطالب قبلی

پیوند های وبلاگ

آمار وبلاگ

279412 بازدید

64 بازدید امروز

78 بازدید دیروز

1237 بازدید یک هفته گذشته

Powered by Gegli Social Network (Gohardasht.com)

آخرين وبلاگهاي بروز شده

Rss Feed

Advertisements

Copyright ©2003-2020 Gegli Social Network (Gohardasht) - All Rights Reserved

Developed by Dr. Mohammad Hajarian

Powered by MainSystem