×

Please choose your language

لطفا زبان خود را مشخص کنید

×
We use cookies to ensure you get the best experience on our website. Ok, thanks Learn more

gegli

عاشقانه بخوان

× می نویسم،از روزهای بی توبودن می نویسم
×

آدرس وبلاگ من

dokhtare40gisebahar.gegli.com

آدرس صفحه گوهردشت من

gegli.com/lovesong1365

لیست دوستان

حالا که رفته ای-2

حالا که رفته ای
سراغ کلمات نمی روم
خسته و بی حوصله اند
ترانه نمی خوانند
شعر نمی شوند
---
حالا که رفته ای
پرنده ای امده است
در حوالی با روبرو
هیچ نمی خواهد
فقط می گوید:
کوکو...؟
---
حالا که رفته ای
کنارش می نشینم، گریه نمی کند
دستش را می گیرم، گریه نمی کند
به پایش می افتم، گریه نمی کند
نکند اتفاقی افتاده است، که شعر گریه نمی کند
---
حالا که رفته ای
گلدان نار پنجره خالی ست
بر می گردم
از پیرهنت گلی می چینم
این گونه بهتر است
خاطره ها پیر نمی شوند
---
حالا که رفته ای
نه ستاره ها را دوست دارم
نه آفتاب را
چگونه بی تو می میرند و
زنده می شوند!؟
---
---
حالا که رفته ای
دل دلیل می آوَرَد
و عشق گریه می کند
با این همه
جای خالی ات پر نمی شود
نه با خیال و نه با خاطره
---
حالا که رفته ای
این روزها دلتنگم
دلتنگم که رفته اند
آن روزها
دلتنگم که رفته اند
آن روزها
دلتنگم که رفته اند
آن روزها
دلتنگم که رفته اند
آن روزها
...
...
...

...
حالا که رفته ای
آزارت نمی دهند
ویران گران ِ
ناگهان چقدر زود
دیر می شود
---
حالا که رفته ای
برای این پنجره فرقی نمی کند
باران ببارد
باران نبارد
باران
باران
باران
---
---
حالا که رفته ای
باور کن
تمام نمی شود
دود دل و
بانگ رود
---

حالا که رفته ای
سر می گذارم بر شانۀ همۀ نیلوفرانی
که امسال بی تو گریسه اند
گریسته اند و بی تو
نزیسته اند
---
حالا که رفته ای
غمگینم
به سراغ حافظ می روم
همین را می گوید:
برود از دل ِ من
وز دل ِ من آن نرود
---
حالا که رفته ای
در همین غروب پر تشویش
برای یعقوب نامه می نویسم
پسرت بر می گردد
اما آن را که من چشم انتظارم...
---
حالا که رفته ای
دشوار است مجال ِ انتشار ِ عشق
وقتی از چهرۀ جهان
نقاب ها را برنمی دارند
و به جای درخت
مین می کارند
---
حالا که رفته ای
برمیخیزم
بی دغدغۀ مرگ
لباس می پوشم
میان ِ من و مردگان ِ امسال
فاصله ای نیست
---
حالا که رفته ای
صدایش می کنم
من را ندیده
لبم را گاز می گیرم
... فقط یک قطره خون
در شیار لب هایم روشن می شود
---
حالا که رفته ای
چراغی روشن می کنم
بیداری دشمنم می شود
می ایستم استوار
و فرو میریزم استوار
---
حالا که رفته ای
من هم می روم
عبور می کنم از همۀ بایدها
نبایدها
به جایی نمی رسم
فقط از دور
برایم دست تکان میدهد
---
حالا که رفته ای
خسته و خاموش
سر بر بالش می چرخد
برنمی خیزد
فقط پلک ها را می مالم
پیش از آنکه گریه کند
دوباره به خواب می رود
---
حالا که رفته ای
کاری نمی کند
نه دارینوش
نه نوش دارو
چگونه بگویم!؟
رستم سر بر خاک نهاده
و سر پنجۀ سهراب
از پهلویش جدا افتاده
---
حالا که رفته ای
کتاب ها را ورق می زنم
بیچاره گرگ ها
بیچاره جغدها
چیزی عوض نشده است
همیشه داستان ها را ما می نویسیم
---
حالا که رفته ای
نقش بسته است
روبانی سیاه
در کنار ِ خاطراتی غمگین
کدام را بر دارم
تا تو را پیدا کنم؟
---
حالا که رفته ای
نه کلیدی مرا می بیند
نه کتابی دستم را می گیرد
در برهوت ِ این همه معما
کودکی پیر
پر پر می شود
---
حالا که رفته ای
پشیزی نمی ارزند
این همه کلمات
که در حیاط شعرهایت
بازی نکرده اند
---
حالا که رفته ای
پرده ها را می کشم
بی حوصلۀ هیچ کس
به گوشه ای می روم
سر بر زانو می گذارم و
فکر می کنم
به روزی که نخواهد آمد
---
حالا که رفته ای
متحیرم میان ِ این همه کلید
که چراغی را روشن نمی کنند
و میان ِ این همه کلمه
که دستم را نمی گیرند
تا صدایت را بشنوم
---
حالا که رفته ای
چه اتفاقی افتاده است
که نمی افتد این ستاره
بر پیشانی شب هایی
که می آیند و بی تو
می مانند با من و ماه
این شبهای پیدا و ناپیدا
---
حالا که رفته ای
در همین سرما
سرم را بالا می گیرم و
خیره می شوم به دور دست ها
همه چیز همان جاست
و از همان جا
می آید و در چشمانم می درخشد
و پتو را از شانه هایم بر می دارد
---
حالا که رفته ای
خیالی از تو
خلوتی از ماه
و بالشی از دریا
کافی است
برای خوابی که بیدار نمی شود
---
حالا که رفته ای
نه مشق می نویسد و
نه سر به راه می شود
این کودک ِ دیر آشنا
---
حالا که رفته ای
به همان جا بر می گردم
چه بی برگ و بار نگاهم می کنند
درخت های گردو، گیلاس، خرمالو
کسی نیست
گریه می کنم
می مانم
برمی گردم
---
حالا که رفته ای
بی دلیل در می زند
هیچ امدنی گرمم نمی کند
---
حالا که رفته ای
من مانده ام
با تمام ِ حرف های ناتمام
چاره ای نمانده
هق... هق...

 

جمعه 9 مهر 1389 - 7:08:07 PM

ورود مرا به خاطر بسپار
عضویت در گوهردشت
رمز عبورم را فراموش کردم

آخرین مطالب


آدرس جدید


باران بهانه ای بود


باز باران


اگر فردا براي شکار پلنگ به دريا رفتم،


یخورده دیر شد


خاطرات گم شده


مرا ببخش که جواب سلامت را نمی دهم


از تو گفتن هايم


انگار خواب هم که باشی


اتفاقش نیوفتاد


نمایش سایر مطالب قبلی

پیوند های وبلاگ

آمار وبلاگ

280021 بازدید

73 بازدید امروز

19 بازدید دیروز

673 بازدید یک هفته گذشته

Powered by Gegli Social Network (Gohardasht.com)

آخرين وبلاگهاي بروز شده

Rss Feed

Advertisements

Copyright ©2003-2020 Gegli Social Network (Gohardasht) - All Rights Reserved

Developed by Dr. Mohammad Hajarian

Powered by MainSystem